تبليغاتX
تیلا

تیلا
رباعی و شعر امروز (فردین عزیزنیا)


 

هر شب سر راه من بلا می افتد

هی لنگه ی یک کفش طلا می افتد

حالا که من از عشق بدم می آید...

هر شب به کفم" سیندرلا" می افتد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 10:51 قبل از ظهر توسط فردین عزیزنیا |


به استاد عزیزم حمدا... لطفی تقدیم میکنم

 

غزل:

من با تو فهمیدم سوال عاشقی را

پرواز کردن با دو بال عاشقی را

 

تنها تو بخشیدی به من با چشم هایت

زیبایی حس زلال عاشقی را

 

قبل از تو در ذهنم فقط این آرزو بود ...

طی کردن مرز خیال عاشقی را

 

هر شب فقط پرواز می دادم به فردا

هی آرزوهای محال عاشقی را

 

تا اینکه تو با دست هایت آمدی و....

گفتی بگیر این سیب کال عاشقی را

 

گفتی که دستت را بگیرم تا که یکجا

در خود بفهمم حس وحال عاشقی را

 

شاید اگر. شاید ...اگر..شاید..نبودی

هرگز نمی دیدم وصال عاشقی را.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385 3:25 بعد از ظهر توسط فردین عزیزنیا |


 

دين و دل و دين را به من مي بخشند

بين الحرمين را به من مي بخشند

با آمدن تو اي محرم انگار

عشق به حسين (ع) را به من مي بخشند.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 1:57 بعد از ظهر توسط فردین عزیزنیا |