تبليغاتX
تیلا

تیلا
رباعی و شعر امروز (فردین عزیزنیا)


 

از ایل و تبار عاشقان کم باشم

بگذار که بی یاور و همدم باشم

من قید تمام سیب ها را زده ام

می خواهم از این به بعد آدم باشم .

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 11:57 قبل از ظهر توسط فردین عزیزنیا |


غزل:

فقط من بودم و یک دل که هر ثانیه لک می زد

و بغض سخت و سنگینی که هی من را کتک می زد

اتاقی مملو از تنهایی و یک بستر خالی

که روی زخم چندین ساله ام هر شب نمک می زد

برای دیدن لبخند تلخی روی لبهایم

هر از گاهی غزلهایم مرا هی قلقلک می زد

به حدی عاشق و کور و کر و دیوانه بودم من

که حتی دختر همسایه قلبم را کلک می زد

اگر خورشید چشمان تو را آن شب نمی دیدم

خدا میداند آن شب شیشه ی عمرم ترک می زد

دلم چون دختر ترشیده ی همسایه مان می شد

به آرامی میان سینه ی سردم کپک می زد .

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385 3:33 بعد از ظهر توسط فردین عزیزنیا |


 

از عاشق دیوانه ی تبدار بترس

از لحظه ی نابودی و انکار بترس

هر چند که من از تو خوشم می آید...

اما پدرم گفته که از مار بترس .

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 11:34 قبل از ظهر توسط فردین عزیزنیا |